تبليغاتX
Anti God - اسطوره اتئیسم
اتئیسم

اسطوره اتئیسم

از هومن

در اینجا می پردازم به جواب دادن به سوال هایی که ممکن است از یک بی خدا پرسیده شود

(1) آیا بیخدایی همان پوچ انگاشتن زندگی است؟

چرا باید زندگی ابدی باشد تا بتوانیم آن را بامعنا تلقی کنیم؟ چرا نتیجه ی عکس آن را نگیریم و نگوییم که: چون می دانیم که زندگی گذراست، پس بکوشیم که تمام معنای آن را در فرصت محدودی که در اختیار داریم دریابیم؟ درسی که باید از معرفت خود به میرایی مان می گیریم این باشد که: روزها، ساعت ها و دقایق عمرت محدود اند. پس بکوش هر روز، ساعت، و دقیقه را سرشار از معنا کنی. بکوش این زمان ها را با آموختن و کسب معرفت، با همدلی با بیچارگان، با عشق به دوستان و خانواده، با انجام کار خود به نحو احسن، با نبرد با شرّ و تاریک اندیشی، و همچنین با لذت بردن از سک س، تلویزیون، پیتزا و بازی سپری کنی.

شاید خدا باوران بگویند که ما بی خداها با این چیزها فقط خودمان را می فریبیم. فکر می کنیم که زندگی مان بامعناست، درحالی که در واقع پوچ و بیهوده است. نمی دانم به کسی که اصرار دارد که زندگی من بی معناست، درحالی که خودم آن را سرشار از معنا می یابم، چه می توان گفت.فکر می کنم این بی معنا انگاشتن زندگی بیخدایان، چه بسا صرفاً تکبّرورزی باشد

 (2) بیخدایان به بهشت و جهنم اعتقاد ندارند، پس چه انگیزه ای برای نیکی کردن دارند؟

همان طور که برتراند راسل مدت ها قبل گفته، کسی که چنین پرسشی می کند، هیچ تصوری از نیکی بی چشمداشت ندارد. پس روشن نیست که این پرسش در مورد انگیزه ی نیکی کردن نیازمند پاسخ گویی باشد. مگر هر فضیلتی خود پاداش خود نیست؟با این حال، شاید این انتظار خیلی خوشبینانه ای باشد که مردم بدون چماق و هویج نیکی کنند. اگر کسی نیکی را خوار شمارد و از بیخدا بپرسد که " از نیکی کردن چه سودی نصیب من می شود؟"، بیخدا چه پاسخی می تواند بدهد؟ بیخدا چه در چنته دارد که قابل قیاس با رشوه ی بهشت و ارعاب جهنم باشد؟ چرا خوب باشیم؟ چون خوب بودن – زندگی نیک تنها طریق رضایت مندی از زندگی است. ما با نیکی کردن پیوندهای حیاتی زندگی – دوستی، خانواده، اجتماع – را تحکیم می کنیم(این یعنی بهشت) اما بدون نیکی زندگی مان در انزوا، فقر، نکبت، ددمنشی، و پستی خواهد گذشت(و این عدم احساس رضایت از خود و جهنم)

(3) ناقدان نورس بیخدایی اغلب می گویند که بیخدایان مدعی اند که "خدایی وجود ندارد" و ادامه می هند که کسی نمی تواند نفی چیزی را اثبات کند، و لذا بیخدایی یک آموزه ی مهمل است.

نخستین نکته ای که در این مورد باید بدان توجه کرد این است که اغلب اثباتیک ادعای منفی هم ممکن است. اقلیدس ثابت کرد که بزرگترین عدد اول وجود ندارد. من می توانم ثابت کنم که دوچرخه ام در زیرزمین نیست. کافی است به زیرزمین بروم، چراغ را روشن کنم و نگاهی به اطراف بیاندازمخوب در مورد "خدایی وجود ندارد" چه می توان گفت؟ آیا می توان این ادعا را ثابت کرد؟ نه، فکر نمی کنم بتوانم ثابت کنم که زئوس، اودین [خدای اسکاندیناوی]،و غیره وجود ندارند، همان طور که نمی توانم ثابت کنم که اسب تک شاخ وجود ندارد. اما همه ی باورهای عقلانی متکی به اثبات نیستند. ما خیلی ادعاها را رد می کنیم، نه به این دلیل که نادرستی شان را ثابت کرده ایم، بلکه به این خاطر که هیچ مبنایی برای پذیرش شان نداریم. چرا دیگر به هیولای ارسطویی باور نداریم؟ چون در فهم امروزی مان از کیهان نیازی به فرض وجود هیولا نداریم. در مورد خدایان هم همین طور است. در نظر بیخدایان، برای تبیین هیچ چیز جهان نیازمند فرض وجود خدا نیستیم. بیخدایان دلیلی به ابداع "خدای حفره ها" نمی یابند. یعنی نیازی نمی بینند وجود خدایی را فرض کنند که نادانسته های ما، حفره های معرفتی ما، را پر کند. به علاوه، اغلب بیخدایان می اندیشند که شواهدی هم علیه وجود یک خدای خاص، یعنی خدای یکتاپرستان، در دست است. به نظر من وجود این همه شر بی دلیل در جهان گواه خوبی بر این است که یک قادرمطلق و خیرمطلق در کار نیست که جهان را آفریده باشد. حتی اگر این شواهد برای اثبات عدم وجود خدا کفایت نکنند، به قدر کافی قوی هستند که بتوان از آنها نتیجه گرفت که خدای یکتاپرستان وجود ندارد بنابراین، اگر شاهد معتبری بر وجود خدا نباشد، و یک یا چند شاهد معتبر بر عدم وجود او باشد، باور به عدم وجود خدا عاقلانه تر از باور به وجودش است. در این صورت، بیخدایان به طور چشمگیری در ردّ وجود خدا موجه اند، حتی اگر فاقد شواهد قاطعی برای اثبات عدم وجود خدا باشند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:43  توسط Lord Hooman |